تبليغاتX
لا به لای تنم خبرچین خفته بود نمی دانستم
خوشبختی کوچه ای ست که مدام باران سنگ در آن می بارد

میلاد روشن عزیز پس ازوفقه ای نسبتا طولانی دوباره کنار ماست در

یادداشت های مرد بادبادکی

+ تاريخ یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 20:29 نويسنده بهاره جلالی

بعد از درود...

اين روزا موجودات عجيب٫بيكار٫سخيف و گاها" جالب انگيزي پيدا ميشن كه بارزترين مشخصه شون

 فعاليت هاي خاله زنكي و دايي مردكي شونه كه از حوصله ي آدم خارجن!و ظاهرا" اين موضوع كه هيچ

 كس اعتبار شخصيتش رو توي دنياي مجازي به دست نياورده كه بخواد اينجا از دستش بده هم در درک 

 اين جماعت نمي گنجه!كپي كردن آدرس وبلاگ و اسم كار چندان مشكل و وقت گيري نيست،نياز به

 ذكاوت آنچنانی هم نداره!

دوستان عزيز من اگر كامنتي خارج از عرف هميشگي رفتار من دريافت مي كنيد لطفا" اول بامن چك كنيد

 بعد جبهه گيري كنيد. حتي پرتاب آر.پي.جي هم بدون گرا به نوعی اتلاف انرژی محسوب میشه و كار

هوشمندانه اي نيست...

.............................................................................

۱)

دیوار که پشت کوچه را خالی کرد

سایه ها روی زمین افتادند

حالا همه ی آدم ها بن بست اند!

 

 

۲)

حرف که بالا گرفت

از خودمان پریدیم

به خاطره

که جای مشت تو بود

زیر چشم پنجره

حالا (ما)

بادبادک ولگردی ست

که لاشه اش کف کوچه پهن شده!

 

 

۳)

ته بودنت

جان می کنم

می کنم

می کنم

تا به نفت برسم!

 

.....................................................................................................................................

بهار نوشت:

چشم انتظار نیستم ٫اما او بازهم بعد از تو می آید...این دستور زبان مثلث هاست!

+ تاريخ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 16:4 نويسنده بهاره جلالی |

این پست فقط کمی یکدنده است ...همین!شاید هم بی دنده و ترمز بریده!

گاهی حتی واژه ها هم حق دارند عصبانی باشند...

 

 

لعنت به روزهای بارانی...

کاش جای سرب

جیوه می بارید

آن وقت پشت پنجره

تا چشم کار می کرد با خودت طرف بودی!

بی خیال...

بازهم زل بزن

به تکان ماشین ها روی دست انداز و

لرزش چاله های آب

بگذار خیابان تا ته به خودش بپیچد

خيسِ خيس...

بیا فکر کنیم

تمام مسیرها به رسیدن مسدود است

تا بزرگراهها از این هم گشادتر بشوند

و از ناكجاآبادِ آسفالت

 جوانه بزنند

خط هایی که خودشان را پاره کرده اند

مثل علف هرز

راه که از اول باز بود...

                    دود...

                    بوق...

                    عق...

                    تن دادن به این راه همه چیز را به باد می دهد!

چترم را پس بده...

آب من با این شعر توی یک جوی نمی رود!

.......................................................................................

بهار نوشت:

شرف هیچ ربطی به هندسه ندارد!باز که باشی معلوم الحالی...فرقی نمی کند با چه زاویه ای!

+ تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 3:9 نويسنده بهاره جلالی |

براي تو كه از جاي دندان تبرها به ريشه ات واژه هاي زخمي جوانه زده...

 رو دوش زخمي اين سقف

هنوز سنگينيِ دارِ

يكي دنياشو بخشيده

سخاوت گاهي اجبارِ

 

فقط اين خونه  مي دونه

كه غربت چارتا ديواره

تنفس كردنم اينجا

با مردن رابطه داره

 

...

 

چشاي صندلي بسته س

تن لخت طناب سرده

توو بيتايي كه نشنيدي

يه شاعر خودكشي كرده!

 

توو چشماش عكس تابوته

توو چشمايي كه تب كرده

كسي اشكاشو نشمرده

توو روزايي كه شب كرده

 

توو جيباش يه كمي كافور...

چقدر آمادگي داره!

همين لبخند چركي شم

 به بغضش بستگي داره

 

پاهاش توو فكر رفتن نيست

سكونش خستگي داره

به قدر يه طناب دار

به شب دلبستگي داره

 

شب تاريك و دلسردي

كه شعراشو قرق كرده

با دردايي كه ننوشته

توي تنهايي بغ كرده

 

....

 

چشاي صندلي بسته س

تن لخت طناب سرده

توو بيتايي كه نشنيدي

يه شاعر خودكشي كرده!

..................................................................................................

هواي رابطه تب دار مي شود گاهي

هزار نسل، بي بهار مي شود گاهي

 

براي دلبري شب ،سراب فانوسي

به جاي ماه، پديدار مي شود گاهي

 

نگاه سنگي اين شهر خوب مي داند

سزاي پنجره ، ديوار مي شود گاهي

 

اگر به غصه مجال سبكسري بدهي

عصمت خنده،لكه دار مي شود گاهي!

 

براي قصه ي قهري كه سر نمي آيد

يكي دو طعنه، بي شمار مي شود گاهي

 

كبوتر عقاب پيشه ي چشمان تو هم

در اين معادله، كفتار مي شود گاهي

 

به زبان تمام واژه هاي وارونه

خود تولد،انتحار مي شود گاهي

 

در هماهنگي تقليد وار حنجره ام

لحن سكوت،لهجه دار مي شود گاهي

 

خود آهوي بي كس اسير دام شده

بدون ضامن،اعتبار مي شود گاهي

 

اگر كه مساله ي زندگي وسط باشد

به جبر،مرگ افتخار مي شود گاهي!

 

وقتي كه ادعا به شخص من و تو برسد

علف هرز ريشه دار مي شود گاهي

 

منطق نيمه جان دايره ها مي گويد:

خط پايان،ادامه دار مي شود گاهي!

 ..................................................................................

بهار نوشت:

سیب جاذبه ای ست که در ابلیس ته نشین شده

+ تاريخ شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 20:26 نويسنده بهاره جلالی |

بهار هم چیز تازه ای ندارد

عید

بوسه ی دروغی ست

که تحویل سال نو می دهیم فقط...

بیا

تا زمستان را از تقویم بیرون نکرده اند

ردپاهای رفته ات را از برف پس بگیر!

و از قاب پنجره٫تصویر لک شده ات...

سیاه ـ سفید...چه فرقی می کند؟

هر سال رنگ اجبار می پوشیم

وقتی وعده مان می افتد به آینه

٫زنی که از چشمهای من به دیدنت می آید٫

دست روی زخمهای خنده دارم نگذار...

عید هم مبارک تو

شاید در یک بوسه ی اتفاقی به هم برسیم!

...........................................................................

بهار نوشت:

سور چهارشنبه٫دلبری چشمان بهار است که زمستان را تا ته می سوزاند!

+ تاريخ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 21:39 نويسنده بهاره جلالی |

اين پست كمي طولاني و دلتنگ و ناهنجار است...حوصله کنید تا ته اش لطفا":

همه چيز خيلي بي سر و صدا اتفاق مي افتد در پيله ام كه پس لرزه هاي لطف و محبت خاله ي خرسه ي خيلي ها خلوتش را پاره مي كند...همه چيز خيلي بي سرو صدا...

از صبح خروسخوان كه با ناله هاي ضعيفش بيدار شدم و نگاه كردم به حال نيمه جانش  و يادم افتاد از مبتدي ترين علائم حياتي چيزي سر در نمي آورم و چقدر دلش مي خواست پزشك بشوم  و بدتر از آن يادم افتاد كه جز من كسي در اين حوالي نيست و بقيه را خودم بدرقه كرده ام و گفته ام  خودم مواظبش هستم  و هول مي شوم و خودم را دق مي دهم تا برسيم بيمارستان

نگاه مي كنم به پزشكش كه چيزهايي مي پرسد كه نمي فهمم ربطش به حال...چيست! مي فهمد كه نمي فهمم و به تندي مي گويد: خانوم شما خودتونم حالتون خوش نيس آروم باشين و...هي ور مي زند كه مي دوم به حرف هاش:حالش خيلي وخيمه؟خيلي متين جواب مي دهد: نه...دوباره مي پرسم: واقعا"؟كمي تامل مي كند و خيلي عميق مي گويد: نه...چيزهاي ديگري هم مي گويد كه نمي شنوم...همه چيز خيلي بي سر و صدا... زل زده ام بي صورت بي رمقش و زمان كش مي آيد ... گوشي ام هي زنگ مي خورد و حوصله ندارم برايشان دروغ ببافم كه حال همه  مان خوب است و فكر مي كنم بل هم عجيب بي كار بوده يا حداقل به عاقبت اين اختراع مزاحمش فكر نكرده...كه چشمهايش را باز مي كند و بي صدا چيزي مي گويد كه دلم نمي خواهد بدانم چه بوده...و پرستارش از پشت شيشه با بدخلقي مي گويد: تا صبحم كه وايستي حالش همينه ...آروم باش و برو خونه

همينطور زل زل نگاهش مي كنم تا خسته مي شود از چشم غره رفتن و مي رود پي كارش...زنگ مي زند و مجبورم جواب بدهم حالش مي پرسد كه مي گويم داروهايش را خورده و خوابيده واضافه مي كنم كه نگران نباشد و سعي كند خوش بگذراند و مدتي را كه دور است بزند به بي خيالي و فكر مي كنم كه چقدر حضورش لازم است...كه ديگر كشش ندارم و چيزي نمانده كه جا بزنم....

چند ساعت بعد مطمئن مي شوم خوابش برده مي زنم بيرون و خودم مي مانم با تمام پياده روهاي شهر...با كفش هام كه هاري گرفته و پاهايم را گاز مي گيرد و زمين كه كم مانده قورتم بدهد!كه ميم برايم مي اس ام اسد و دلم مي خواهد همه اش را برايش بگويم و بعد روحم را بغل كند كه دلم قرص بشود و جا نزنم و بشوم همان ابليس كوچولوي پر انرژي و شلوغي كه آقاي خدا مي خواهد...

آبروداري مي كنم وهمه چيز را مي گذارم براي بعد... و برمي گردم به خانه اي كه اسم خانه را يدك مي كشد فقط و يادم مي افتد به ح و بغض هايش و دلخوري هايش و پ و ص و بقيه كه مدتهاست از حالشان بي خبرم  و دادشان در آمده...و يادم مي افتد كه رفاقت برايم فحش ركيكي ست كه مودبانه ي همان فيلتر شدن است از دنياي واقعي به بدنامي اينترنت كه با سرعت كمش اين روزها اونترنت شده... وفكر مي كنم و فكر مي كنم  و فكر مي كنم تا فكرم درد مي گيرد....

وسط غلغله ي جمعيت شعار خودت

به تشنج كشيده لحظه را /كنار خودت

زن درمانده اي كه باورش ترك خورده

سكوت مي كند و آمده شكار خودت

 

كه جار مي زده من را شعور صنعتي اش

شكسته است مرا با /حضور سنتي اش

بريده پاي مرا از شناسنامه ي تو

وجود گم شده ات در سجل لعنتي اش!

 

كه زل زده به من از خنده ي تصنعي ات

بريده از هدف ايده ي تفنني ات

دوانده درد شديدي به عمق زندگي اش

تكان واقعي بچه ي تقلبي ات!

 

كه زل زده به من از عقده ي تفكري اش

به بي تفاوتي جمله ي تعجبي اش...

دويده نعره ي مردي كه عاشقش بوده

به حس و حال بد خنده ي تعمدي اش

 

وسط غلغله ي جمعيت جنون خودت

سقوط مي كند از وا‍ژه ها درون خودت

زن درمانده اي كه در خيال زخمي خود

فرار مي كند از ايده ات بدون خودت

..............................................................................

بهار اينبار هيچ چيز ننوشت!

+ تاريخ سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 3:25 نويسنده بهاره جلالی |

من همانی هستم که دنبالش نمی گردی!

                                     گابریل گارسیا مارکز

 

بمان

نگذار دهان این چمدان باز شود!

فکر می کنی

ریل ها به کجا می رسند

مسافر هیچ جا که باشی؟

اینجا

هویت همه چیز

مدیون ماست

حتی عکس هایی که با هم نگرفتیم!

حتی آخرین یادگاری ات

-زنی که در من جا مانده-

وزن نبودنت

شعر را زمین گیر می کند

...

احساس یک پنجره را دارم

که رو به بن بست باز می شود!

هرز رفته اند

حرف هایی که به زبان نیاورده ایم...

به سکوتم خیره نشو

چشمانت کر می شود!

بگذار خاطره ها بگویند

خانه

سطل زباله ای بود

که عشق متعفن ما را

قورت داده بود!!!

.............................................................................

بهار نوشت:

خیالت تا خیانت یک حرف فاصله داشت....همان که به زبان نیاوردی...

+ تاريخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 18:46 نويسنده بهاره جلالی |

آغوش سوت و کورت

بی رفت و آمد ترین معبری ست

که می شناسم!

به تنهایی ام خو گرفته

داغی که نقش توست

کنج حضور پاره وقت زنی...

آنقدر نقطه ی کور داشت (ما)

که برقش مرا از سرت بپراند!

......................................................................

بهار نوشت:

قهوه دروغ رقیقی ست که مرا می بلعد...لااقل بیا تکلیف این فال را روشن کن!

+ تاريخ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 21:28 نويسنده بهاره جلالی |

سیستم های اصلاح ناپذیر ف ی ل ت ر شد!!!!
+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 22:54 نويسنده بهاره جلالی

مچاله می شوم از هر شبِ تو توی خودم

از این نبودن بی وقفه ات کلافه/شدم

شبیه بغض زنی توی حس و حالی که...

پریده دلهره اش توی حرف لالی که...

عکس تنهایی ِ من توی جیبِ پیرهنت

تلخی ِ قهوه...بوی پیپ...تنت...

صدای خستگی ام توی لحن گیتارت

دویده خواب عمیقی به چشم بیدارت!

رسیده درد جدیدی به ذهن کهنگی ام

نبود طعم گسی که میان/پختگی ام

گم شده توی تبی که تو لمس می کنی ام

قعر زندان کاغذیت...حبس می کنی ام

چند امضای نخ نما کنار بدبختی م

به درک رفتن حسم برای سرسختی م

و (ما) شدن برای حفظ آبرویی که...

لجن ماندن اسم تو کنج جویی که...

تمام سهم من از بودن تو یک (هیچ) است

مسیر فاصله اینبار عجیب پر پیچ است!

..............................................................

بهار نوشت:

لبخندهایم عقیم اند،همانقدر که بغض هایم عمیق

+ تاريخ یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 23:19 نويسنده بهاره جلالی |